محمد یاسین محمد یاسین ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

محمدیاسین، یاس سپید من...

بعد از مدتهااا...

1391/5/10 3:30
نویسنده : مامان یاسین
721 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام صد تا سلام.niniweblog.com

میدونم جای تعجبه که ایــــــــــــن همه مدت آپ نکردم.عرررررررررذ میخوام!!niniweblog.com

عوضش کلی حرف دارم که بگم.هرکی دوس داره بشنوه بریم یـــــــــــــه ادامه مطلب ببینیم، یـــــــــــــــه ادامه مطلب ببینیم، یـــــــــــــــــــــــــــــــــــه....niniweblog.com

 

                                         niniweblog.com

اول از همه اینکه الحمدلله سال خوبی رو شروع کردیمniniweblog.comوموقع تحویل سالniniweblog.comهردومون می دونستیم که قراره تا آخر امسال بالاخره نینیniniweblog.com دار شیم!niniweblog.com

امسال ما با سفری بسیار زیبا و معنوی آغاز شد.30 ام فروردین همراه خانواده ی شوهرم مشرف به زیارت کربلا شدیــــمniniweblog.comخیلی عالی بود .خدا نصیب همه ی مشتاقان بگرداند انشاالله.اونجا پر بچه بود.niniweblog.comحسابی حسودیمون شد!!!

جونم براتون بگه که کلی هم برا نینیای خوشگلم اسباب بازی و لباس آوردم.niniweblog.comیه سرهم خیلی کوچولو گرفتم و با ضریح امام حسین(ع) متبرکش کردم تا بلافاصله بعد از دنیا اومدن نینیم تنش کنم انشاالله.تا از همون لحظات اول زندگیش راهشو بشناسه و با عطر امام شهیدش مست بشه...

خلاصه اگه بخوام از خاطرات این سفر بگم که خیلی خیلی زیاده و تمومی نداره.انشاالله این سری با نینی مون میریم و حسابی زیارت میکنیم.

 بعد از اونم که مامانی اینا(مامان و بابای من) همراه دای دای اینا رفتن مکه.مامانی کلی واستون لباسا و شیشه های نااااز سوغاتی آورده...اونم چی؟هم دخترونهniniweblog.com،هم پسرونهniniweblog.com. میبینین؟از حالا هر مسافرتی که میریم به یاد شما هم هستیم و براتون سوغاتی میاریم.از بسسس که عاشقتونیم!niniweblog.com

من و بابایی هم مشغول زندگی روزمره مون بودیم.niniweblog.comمن حوزه و کلاس نقاشی میرفتم، بابایی هم سرکار.niniweblog.comقرار بود از امسال کلاس ورزش برمniniweblog.comو رژیم بگیرم که به دلیل مسافرت و دل مشغولیهای متعدد میسر نشد...niniweblog.comو این چنین شد که جفتمون به همون تپلی قبل و بلکه تپل تر هستیم!niniweblog.com

١٢ ام خرداد هم همونطور که میدونید تولد باباییهniniweblog.com.امسال دوباره زحمت جشن گرفتنو مامان و بابای niniweblog.comبابایی به عهده گرفتن.برای ناهار همه رو به همراه خانواده من به رستوران جلالی مهمون کردندniniweblog.com.جاتون خالی غذاهای عالی و متنوع.niniweblog.com..شب هم تو خونه تولد گرفتیمniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comو کیک  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگو ژله ی رنگین کمان که توسط اینجانب تهیه و تدارک دیده شده بود رو میل کردیم.بعد نوبت کادوها رسید.niniweblog.comکادوی من به بابایی یک دست کت شلوار کرم رنگ ویژه بود که بابایی با پوشیدنش عین ماه میشه!!!niniweblog.com

٢١ تیر هم دومین سالگرد عقدمون بودniniweblog.comکه من صداشو در نیاوردم و بابایی رو سورپرایز نمودم!niniweblog.comخونه رو تزیین کردم،niniweblog.comیه کیک خوشگل به شکل قلب پختم که عکسشو براتون میزارم، یه شام تمام عیار و خوشمزه هم پختم.میزو با کیک و شمع چیدم و همه ی چراغارو به جز نور مخفیا خاموش کردم.خودمم آرایش کردم و لباس خوشگلی پوشیدمniniweblog.comبعد از سر تا پامو روبان پیچی کردم که مثلا کادوی سالگرد ازدواج بابایی بشم!!داشتم با دوستم میحرفیدم که یهو برگشتم و دیدم حامد بی سرو صدا پشت سرم وایساده!!!!niniweblog.comو اینگونه بود که من بیشتر از اون سورپرایز شدم!!!niniweblog.com

ناگفته نماند همونروز با پولایی که خودم جمع کرده بودم و پولی که حامد داده بود یه انگشتر بسیار فاخر برای خودم خریدم.مبارکم باشه!!niniweblog.com

خلاصــــــــه گذشت وگذشت تا اینکه ماه رمضون رسید و مامان و بابای بابایی عازم سفر حج عمره شدند.ما و عمو جوناتون هم قرار گذاشتیم که ده روز بریم مشهد که هم حوصلمون سر نره و هم یه زیارتی بکنیم.امــــــــــــــــــــــــــــــــا...niniweblog.com

بابا حامد گلتون توی بازی والیبال niniweblog.comبدجوری افتاد و مچ پاش دررفتگی خیــــــــــــــــلی شدیدی پیدا کرد.niniweblog.comالهی بمیرم براش که چه دردی میکشیدniniweblog.com.تا بیمارستان نمیدونستم چی شدهniniweblog.com،حالشو که دیدم گریه میکردم و دستاشو میمالیدم.

خدا رحم کرد.الان الحمدلله حالش خیلی خوبه و همش پیشمه و استراحت میکنه.انشاالله بعد حدود دو ماه کاملا خوب میشه.

ما الان خونه پدر بزرگتونیم تا عموها احساس تنهایی نکنن.مامان بابا حامد از ماجرا خبر نداره چون اگه بفهمه از غصه دق میکنه.آخه اون خیلی احساساتی و مهربونه.وقتی بابایی تو اهواز دانشجو بوده همش از دوریش گریه میکرده...niniweblog.com

چند روز پیش تلفنی بهم گفت که کلی سوغاتی براتون خریده...دست گلش درد نکنه.شما گلای من باید قدر همچین مامان بزرگی رو بدونید که از حالا به فکرتونه.

بابابزرگتونم(بابای حامد)شدیدا مشتاق اومدنتونه.با این که خیلی آرومه و نکته سنجانه حرف میزنهniniweblog.com

دیگه داره رسما شما رو از من میخواد!میگین نه؟امکان نداره؟؟حالا براتون میگم:قبل از رفتنشون بهشون گفتم چرا شما اصلا خونه ی ما نمیاید؟بابابزرگتون گفتن:شما یه همبازی واسه ما بیارین، میایم!!niniweblog.com

چند روز بعدش مامان بزرگتون داشت بهش میگفت که باید واسه نوه هامون هم سوغاتی بیاریم، برگشتن گفتن(به حالت قهر!) نه خیــــــــر! نوه مون تنبله!خودش نمیاد، تازه ما براش سوغاتی ام بگیریم؟!

این حرفاش خیلی برام جالب و تعجب آور بود!niniweblog.comمعلومه که بی صبرانه در انتظار بچه ی ماست!خوشحالم که همه منتظرتونن و دوستون دارن!niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

♥●•٠·˙ღ✿عارفه♥●•٠·˙ღ✿
10 مرداد 91 17:39
ما هم وقت خرید برا نی نی آیندمون میخریم
خصوصی


انشاالله خدا زودی یه نینی پاک بهتون بده
مامان مهربون فاطمه
15 مرداد 91 6:29
سلام گل بانو.وبت خیلی قشنگهوایشالله بزودی دامنت سبزه سبز بشه.با اجازه به لینکام اضافه شدین.خوشحال میشم به وب من هم سر بزنید و اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید.باز هم ممنون از وب قشنگت
دلشاد
31 مرداد 91 0:58
گلی جوون خیلیییییی زیبا نوشتی! خوش بحال نی نی تون! همه به فکرشند