محمد یاسین محمد یاسین ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

محمدیاسین، یاس سپید من...

مراسم نینی

٢٧ روزگیت که مصادف بود با تولد امام رضا (ع) اولین مراسمت خونه ی مامان بابایی برای فامیلای بابا برگزار شد. یک هفته بعد از اون یعنی سه شنبه دوم مهر دومین مراسم تو خونه ی خودمون بود. همه چیز خیلی عالی بود. ...
30 آذر 1392

روزای اول

محمدیاسینم روزای اول پسر خوابالو و آرومی بودی.شبا اگه من بیدارش نمیکردم تا 5و6 صبح بدون شیر میخوابیدی.روزا هم اکثر مواقع خواب بودی. بعد از اومدنمون از بیمارستان کمی زردی داشتی که شادی اومدنتو برام تلخ کرد.زردیت کم بود اما دکتر بیمارستان گفته بود یک روز باید تو دستگاه بمونی. حتی بابایی دستگاه اجاره کرد و به خونه آورد اما اصلا دلم راضی نشد به اینکه گلمو از راه نرسیده لخت و چشم بسته بندازیمش تو دستگاه. همون روز اولی که اومدیم خونه بردیمت دکتر و با چند تا دارو زردیت رفع شد. روز سوم تولدت با بابایی از پات قالب گرفتیم تا یادگاری بمونه. همه به دیدنت میومدن و ازت تعریف میکردن. اولین بار که پدربزرگ و عموهاتو دیدی خیلی با دقت تو چشاشون خیره میش...
30 آذر 1392

تولد مامانی

22 شهریور امسال پسر خوشگلم هم باهام بود. مامانت 24 ساله شد پسرم... به مناسبت تولدم پدرت مارو برد یه رستوران خیلی شیک برای شام. دستش درد نکنه. ...
23 آذر 1392

بدون عنوان

خوشگل مامان سلام.هررروز که میگذره خوشگلتر و بزرگتر میشی عشقم! بعد از ختنه ات یکم کوچولو شدی و منم از غصه ی تو بیحال و مریض شدم. خداروشکر که تورو به ما داد و زندگیمونو شیرینتر کرد...     ...
23 آذر 1392

تولدت مبارک گلم

عزیز دردونه ی مامان به دنیا خوش اومدی!! پسر گلم ساعت نه صبح روز چهارشنبه سی ام مرداد به دنیا اومدی و چشم مامان و باباتو روشن کردی فدات بشم خوشگلم خدا حفظت کنه.
2 شهريور 1392

لحظه دیدار نزدیک است

پسر کوچولوی خودم فردا مامانو میبینی!! من و تو مدت طولانی ای بود که باهم خیلی خیلی نزدیک و همیشه همراه بودیم. اما دیگه داره تموم میشه و تو از وجود من جدا میشی. نترسی ها عزیزم من بازم پیشت خواهم بود و تا جون دارم مراقبتم. از خدا میخوام که تو سالم و سرحال باشی و عاقبت به خیر بشی.خیلیا منتظرت هستن از خیلی وقت پیش. قول بده پسر مودب و خوبی باشی !! الان ساعت حدودا دو صبحه. مامان بزرگت و بابات خوابن اما من خوابم نمیبره همش دارم رفتنه به بیمارستانو و دنیا اومدنتو تصور میکنم. خدایا پسرمو خوش قدمو خوش روزی قرار بده.... چقدر این چند ساعت باقیمونده برام زیاده!! کی میشه از اتاق عمل بیام بیرون! پسرم خودمو تورو فقط به خدا سپردم خدایا ناامیدم نکن و مثل همیش...
30 مرداد 1392